|
|
|
|
جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦ قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست،شمابه زودی خواهید مرد. دو قورباغه ی ،این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که ازگودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر،مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند،چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست ازتلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد،اومصمم تر می شد،تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند « مگر تو حرفهای ما رانمی شنیدی؟» معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند. دوستان من فکر کنم این داستان خیلی چیز ها در عین سادگی بیان می کنه.حرفهای من و شما خیلی می تونه در سرنوشت دیگران تاثیر داشته باشه،می تونیم با تشویق یک نفر به خوب زندگی کردن و امید دادن به او ، و به یاد آوردن استعداد ها و نیروهایش ،به او زندگی دوباره ای ببخشیم و در عین حال می تونیم سر نوشت یک نفر را به فلاکت و بدبختی برسونیم. می تونیم با گفتن جملات آره تو میتونی ، آره تو استعدادش رو داری ،من مطمئنم که از پس این کار بر میای روحیه و امید بسیاری به یک نفر بدیم که وقتی خودمون تاثیر این حرفها را در کار اون می بینیم باورمون نمیشه که ما چقدر تو سرنوشت هم موثریم .تا حالا امتحان کردید؟ چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦ يک لحظه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ می خواهم بدانم بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند. می خواهم بدانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ دوستي هاي ناتمام
دو دوست در بیابان با هم همسفر بودند .در طول راه با هم دعوا کردند یکی به دیگری سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد. آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم به استراحت گرفتند.ناگهان دوستی که سیلی خورده بود داشت غرق میشد که دوستش او را نجات داد.
مرا نجات داد.دوستی که او را نجات داده بود از او پرسید چرا وقتی که تو را زدم بر روی شن نوشتی ولی حالا بر روی سنگ مینویسی؟
آن را بر رو شن بنویسی تا بادهای بخشش ان را پاک کنند ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را به روی سنگ بنویسی تا هیچ بادی آن را پاک نکند. چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦ دلم از روي عشقي آسماني وجودش را به چشمان تو بخشيد
امشب.............................................................................................. از خانه بيرون ميزنم ،اما كجا امشب شايد تو ميخواهي مرا در كوچه ها امشب پشت ستون سايه ها ، روي درخت شب مي جويم ،اما نيستي در هيچ جا امشب مي دانم آری نيستي ، اما نمي دانم
بيهوده ميگردم به دنبالت جرا امشب؟ هر شب تو را بي جستجو مي يافتم، اما نگذاشت بيخوابي به دست ارم تو را امشب ها....سايه اي ديدم،شبيهت نيست اما حيف اي كاش ، ميديدم به جشمانم خطا امشب هر شب صداي پاي تو مي امد از هر جيز حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب امشب زپشت ابرها بيرون نيامد ماه بشكن قرق را ماه من ،بيرون بيا امشب گشتم تمام كوچه ها را، يك نفر هم نيست شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب !! اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من آخرجكونه سر كنم بي ماجرا امشب؟
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ هر کسی می توانست
چهار نفر بودند .اسمشان این بود :همه کس ،یک کسی،هر کسی،هیچ کس. کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام میرساند .هر کسی می توانست این کار را بکند،اما هیچ کس این کار را نکرد .یک کسی عصبانی شد،چرا که این کار،کار همه کس بود ،اما هیچ کس متوجه نبودکه همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد
یه راهکار : هیچ چیز به اندازه تمرکز انرزی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمیدهد
[ سايبان | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|